تبليغاتX
گذر دهم

گذر دهم

مروری بر فعالیتهای مرکز فرهنگی هنری شماره 10

آستين هايي كه آب ميروند ...

اشتباه نكنيد ، اينجا مسابقات واليبال ساحلي برگزار نميشود ، اينجا هنوز يك كتابخانه است .

و اينها هم  در كلاس ادبي نشسته اند ، اما از آنجا كه تابستان نفس همه را بريده  هر جلسه از ميزان آستين و پارچه شلوار اعضا  كلاس ادبي  كم وكم تر ميشود !

اينجاست كه شوژه ها و طرح هاي ادبي درباره پوشاك و لباس يكي پس از ديگري از ذهن خلاق و پر مشغله ي اعضا ي كلاس ميگذرد ! فقط دو سه نمونه اش را بخوانيد :

وقتي بابا سبيل هايش را زد ! عجيب ترين لباس دنيا !  بلوز قرمز و شلوارك سفيد .....

يك اتفاق جالب در باره ي نوشته هاي بچه ها اين بود كه ، بدون استثنا ،پدر بچه ها از ترس توپ و تشرهاي مادر بچه ها

ميرود و  با حسرت تمام سبيل هايش را ميزند .

اين است جذبه ي مادران ما !

پدرم هميشه به من ميگويد : ميبيني پسرم كه هميشه حرف اول و آخر را در اين خانه من ميزنم :

                                       ........چشم !......

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 16:57  توسط ره گذار  | 

سا يه ها ميدانند كه چه تابستانيست !!!

اينبار ويرگول محل مكث نيست ، حتي به اندازه يك ويرگول كوچك وسط يك پاراگراف بزرگ !

با اين آفتاب بي دريغ و باد خسيس ، ايستادن يعني داغ شدن در حد تيم ملي !

به اين درختها نگاه كن . لطفا يك بار به اين درختها نگاه كن  !  هيچ برگي حتي جنب هم نميخورد  و آفتاب به هزار زبان در سخن است . حالا فقط مي چسبد يك سايه اي پيدا كني  كه يك بادي هم در رفت و آ مد باشد !!

و بعد بگويي خداحافظ همه دغدغه هاي تابستاني .

من ميخواهم سايه بگيرم ! همين ! بگذريم كه به خاطر همين آفتاب و گرما بود كه دو روز تعطيل شد  ، مثل هلو كه بپر تو گلو .

و اي كاش در اون روزهاي امتحان اين اتفاق خجسته  مي افتاد .

اگر چه  هنوز هم جاي اميدواري باقي است كه ما چند روزي ديگر هم از شدت زير آفتاب ماندگي احساس خود آبپز بيني پيدا كنيم  و چون همه دلشان براي ما ميسوزد تعطيل شويم .

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 16:53  توسط ره گذار  | 

جام جهاني يا ضايع كنون غول ها ؟

بالاخره تمام شد . تيكي تاكاي اسپانيا پاي غول ها را بست و بعد از جام  ملت هاي آسيا غول كشونش را در آفريقا به نمايش گذاشت .

حالا مادر من هم كه گل كوچيكش تو حياط در حد دريبل زدن من با يه پا دو پا عالي است ، آمده به من ميگويد :

بيا روش بازيمون رو عوض كنيم و به صورت تيكي تاكا پاسكاري كنيم !!

به مادرم ميگويم : آخر قربان آن گيس سفيدت بشوم آنجا استاديوم آفريقا بود ، اينجا حياط خانه مان است ، خب خيلي فرق ميكند !

به خرجش نميرود .

حالا شما حساب كن ، ببين وضع پسرها و دخترها ي كانون بعد از جام جهاني چطور ميشود ؟

پسرها كه كلا فوتبالي بودند ، اين روزها فوتبا لي تر شده بودند . دختر ها  را بگو كه هر كدامشان شده بودند يك پا مزدك ميرزايي، حالا اگر نگوييم عادل فردوسي پور ! البته نميگوييم جواد خياباني كه به كسي بر نخورد !!

جام جهاني تمام شد . اسپانيا همه غول ها را خورد و قهرمان شد ، اما آنچه تازه شروع شده روسفيدي آفريقايي ها ست .

نه به خاطر تيم فوتبالشان ، به خاطر كشورشان  كه اينچنين خيره كننده ميزبان جام جهاني بود .زنده باد آفريقاي زيبا و ووزلاي محشرش!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 16:48  توسط ره گذار  | 

فستیوال چهارشنبه سوری در روز دوشنبه به روش گذر دهمی!

یک اطلاعیه ی داغ و پر سرو صدا!!

برگزاری جشن بزرگ چهارشنبه سوری در مرکز 10

به اطلاع تمامی آقایان محترم (همان پسران زیر 14 سال مرکز!!) میرساند جهت سامان دهی برخی اصوات مشکوک!! که اخیراً توسط برخی اعضا مستعد مرکز به گوش میرسد و همین طور به این خاطر که ما به خودمان یاداوری کنیم که پدرانمان چقدر شاد بودند و عاشق بهار و طبیعت و زندگی دوباره ی زمین و کلاً به خاطر اینکه ببینیم میشود خوش بود و چشم سالم هم داشت و موجب آزار کسی هم نشد که بعدش طرف هزار جور پیوند فامیلی در گفته هایش به ما نسبت بدهد!!! تصمیم گرفتیم طی یک ایده ی انفجاری مراسم جشن چهارشنبه سوری برگزار کنیم.

مکان:حیاط همین مدرسه ی بغلی که از آنجا ترقه عنایت میکنید سمت محیط امن کانون!

زمان:ما کلاً چون خیلی خلاق هستیم دو شنبه، چهارشنبه سوری میگیریم!.همین دوشنبه ی قبل از  چهارشنبه ی  خاکستر!!

وسایل مورد نیاز:کلاً باید خلع سلاح باشید!!(ببینید ما گفتیم ها!!)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 17:47  توسط ره گذار  | 

جشن هفت سین ها

جشن جشن جشن...چه میکنه این مرکز10اینجا حکومت بی چون و چرای دوستی و آموختن و شادی و خوبیه.

جشن پایان ترم اعضا خردسال کلاس پرورش خلاقیت پیش از دبستان (شهریه ای ) با حضور خانم گنجی مربی این بچه ها برگزار شد.

در این جشن که همین چند روز مانده به بهار در روز 19 اسفند برپا شده بود هر کدام از اعضا با خودشان هفت سین زیبایی آورده بودند که هوای بهاریه این روزها را بهاری تر کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 17:38  توسط ره گذار  | 

سرودی به یاد فردوسی:...به نام خداوند جان و خرد

بچه های گروه سرود مرکز ما در استودیوی شبکه ی جام جم سرود خواندند و اجرای این اعضا از طریق همین شبکه به صورت جهانی پخش شد......

میبینید که اینجا فقط گذر دهم نیست یک پا جاده ی ابریشم است برای خودش ..با ما به جهان وصل میشوید.(حق عضویت:4000تومان با کپی شناسنامه و عکس!!!)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 17:34  توسط ره گذار  | 

چهار سوق

به زیر چهار سوق کتابخانه امده ای...قدمت به روی چشم.... چای بنوش تا برایت از گذر و گذر نشینها بگوئیم.....

مهدی محمدیان

«ما همه خوبیم»

اوایل که حرفه ای نبودم یک دورقمری می زدم دور منظومه ی جیحون و کارون و هزار تا اون دیگر! تا بالاخره میرسیدم به خیابان هاشمی , تازه آمده بودم و بچه ها هم مثل دفتر های مشق شان یک خط در میان می آمدند تا بالاخره من یاد گفتم چطور می شود نیم ساعته به خیابان هاشمی رسید و بچه ها هم یاد گرفتند که روی تمام خطها بنویسند و هر هفته سر کلاس ادبی حاضر شوند با خنده ای بر لب و نوشته ای در دست ! مرکز10 برای من قبل از خود کتابخانه شروع می شود , با یک مغازه کوچک و شیک ( که به قول حافظ با این کوچکی ارزد به صد هزار بزرگ !) و مغازه دارش که او هم از اعضای قدیمی مرکز بوده و حالا هم همه ی اعضای جدید کتابخانه را برای مغازه اش عضو گیری می کند!! . در را باز می کنم چای تازه اولین دلگرمی خوبیست که آقای مقانلو با قندان های نقلی اش برایم می آورد .کتابخانه اما اینروزها حال و هوای دیگری دارد . رنگ اسطوره گرفته و حال و هوای شاهنامه .خانم امامی شاهنامه ای وزین! را روبرویش گذاشته و سخت مشغول مطالعه است از حرکت دستها و چشمها کاملا ً پیداست که احتمالا ً نبرد رستم و اشکبوس را مطالعه می کند . بت اعظم ( همان خانم گنجی ! ) کمی آن طرف تر بر مسند ریاست تکیه زده و ضمن مکالمه تلفنی به حساب و کتاب ملوکانه می پردازند. بچه ها دور تا دور پانلی که خانم امامی مونتاژ کرده اند جمع شده اند و هر کدام با تعجب به چهره قشنگ و دل انگیز و نورانی دیو سفید نگاه می کنند که دارد به یک چوب کبریت خیس که زیر آن نوشته رستم ! چشمک می زند !بچه های کلاس ادبی را صدا می زنم . اینجا همه عضو کلاس ادبی هستند ! سفارش می کنم که کلاس را شخم نزنند تا من بیاییم , آنها هم قبول می کنند آرام می نشینند تا من بیایم... میایم ...اما دوباره به بچه ها یاداوری می کنم که انها عضو کلاس ادبی هستند!!اینروزها درباره ی طنز صحبت می کنیم. البته چون مجموعه کتابخانه 10 کلهم ،اصلا طنز نیستند از موضوع من استقبال نمیکنند. فقط بلا فاصله یک پانل ادبی صورتی جینگیلی و یک مجله به اسم ویرگول در اختیار ما می گذارند. ما همه خوبیم!

ربابه حسین بور

 یا حق

5سال پیش وقتی که اولین بار به عنوان مربی خوشنویسی راهی مرکز 10 شدم تو کوچه پس کوچه های محله هاشمی گم شدم و با تاخیر به مرکز رسیدم آنموقع به مدت 6 ماه بجای خانم سامانی مربی مهمان بودم . اما حالا مربی خوشنویسی مرکزهستم . دیگه همه کوچه پس کوچه های اینجا را می شناسم کوچه های شلوغ و صمیمی – که بچه ها مدام در رفت و آمدند . مرکز 10 نیز از این شلوغی بی نصیب نیست . بچه ها خیلی خودمانی و جسورند حتی خیلی بیشتر از 5 سال پیش . گاهی وقتها ارتباط گرفتن با گروه نوجوان سخت می شود . احساس می کنی در بین این بچه ها و این نوع زندگی های شلوغ و پر مخاطره کم می آری ... اما همچنان بچه های با ذوق و خلاقی در این شلوغی به اوج می رسند . و آنوقت است که تو با گامهای مصمم کوچه شهید بیابانی را برای رسیدن به مرکز 10 طی می کنی . همکاران صمیمی و همراه سخت کوش و خوبی دارد . مخصوصا ً مسئول جوان و فعالی که خانم گنجی می باشند . « کلا ً مرکز 10 را دوست دارم »

اعضای کانون

- ملیکا هستم و 6 سال است که عضو کانون ام من از نقاشی و خوشنویسی لذت می برم و ترجیح می دهم که : وقتم را در کانون و کلاس زبان بگذرانم چون اگر در خانه باشم فقط با خواهر کوچکم دعوا می کنم و دعوا برایم فایده ای ندارد اما در کانون می توانم چیزهای جدید یاد بگیرم.

سحر زمانی من سحر 14 سال دارم به چیز های متعددی علاقه دارم . به دیگران زود وابسته می شوم زیاد می خندم , زیرا خنده دوای هر دردی است . کانون : بهترین قسمت کانون کتابخانه آن است

- من رویام . رویا احمدی .رنگ های روشن به خصوص آبی آسمانی و سبز رو خیلی دوست دارم . به قول بقیه انتقاد پذیر نیستم ولی دوست دارم عیب هامو بدونم . شاد ولی در عین حال جدی هستم ولی شایدم شوخ طبع باشم . نظرم راجع به کتابخانه : خوبه ولی اگر کتاباش به روز تر و جالب تر و جدید تر باشد خیلی بهتره .

- من مهدیه سلیمی 15 ساله و من به کارهای هنری مثل نقاشی , تئاتر و کتاب خوانی علاقه دارم و من کتاب های داستانی را بیشتر از کتاب های دیگر می خوانم .

- سلام من مدیا تیموری هستم . کتابخانه جایی پرازکارهای فرهنگی از شاهنامه خوانی تا نقاشی رو یاد می دن اولین برخوردم تو کتابخانه خیلی اتفاقی بود روزی عمه ام گفت تو خیلی غیر فرهنگی هستی مامانم هم که از خجالت قرمز شده بود من را به کتابخانه فرستاد و حالا من یک دختر کاملا ً فرهنگی شدم !. راستی دوست عزیز حتما ً بیا به کتابخانه قبل از این که عمه ات بهت بگوید! .

- سلام من پریسا هستم . 15 ساله به کارهای دستی علاقه دارم . 7 ساله عضو کانون هستم . دوست دارم تموم وقتمو تو کانون با دوستام بگذرونم . عاشق آهنگ گوش دادن , سفالگری ( با چرخ ) و تئاترم . پریسا طیورپور

- من الناز میرزایی هستم و 13 سال دارم و اکنون عضو کتابخانه می باشم به نظر من این کتابخانه جای خوبی برای مطالعه است و کتاب های خیلی خوبی در این جا وجود دارد اما تعداد کتاب کم و اگر تعداد آن ها بیشتر شود خیلی بهتر می شود .

- من یاسمن بیدار هستم و به طراحی علاقه ی بسیارزیادی دارم نظرم در مورد کانون :از وقتی که وارد آن جا شدم احساس خوبی به من دست داد . مربیان هم نظرم را به خود جلب کردند من فکر می کنم که به کمک دوستان می توانم چیزهای مفید و زیادی را یاد بگیریم ؛ و همچنین به هنر طراحی نیز ادامه دهم !

- من غزاله هستم 15 سال سن دارم و از کار های هنری مثل : خوشنویسی , نقاشی , آهنگ و شعر خوشم میاد . دوست دارم بهترین ها را انتخاب کنم و بهترین ها باشم .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 20:37  توسط ره گذار  | 

اصلا به فکر سرمای این روزها نباشید.....چون سلام ما گرم تر از این حرف هاست......... !

به گذر دهم خوش اومدین....اینجا حرف، حرف همه ی بچه هایی هست که زیر گذر دهم،کنار طاقی های پر از کتاب میشینن و با لبخندی که همیشه بر لب دارن و با دلی که همیشه سرشار از شادی و محبت و مهربانی هست دور هم بودن و با هم بودن رو تجربه میکنن...  

ما اصلا دور نیستیم .رد دوستی رو اگر بگیری و مستقیم بیای گذر ما از دور پیداست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 15:51  توسط ره گذار  |